هفت دوره عمر آدمی - ویلیام شکسپیریکی از خصوصیات دکتر حسین الهی قمشه ای اینه که در کتابها و سخنرانی هایش خودش رو محدود به یک آیین و مسلک خاص نمیکنه. مسلمانی است که هم زیبایی قرآن رو میبینه و هم زیبایی حکایات و اشعار نویسندگان مسیحی و مسلمان. یکی از 100 کتابی که برای خوندن معرفی میکنه قرآنه و در کنارش کتاب مقدس، کمدی الهی دانته، دن کیشوت سروانتس و گلستان سعدی رو قرار میده. ضمن اینکه تاکید میکنه که تمام چیزهایی که در همه کتابها هست در قرآن هم هست ولی اونها رو از لیستش حذف نمیکنه.

معتقده که فرهنگ در همه جوامع و ادیان یکی هست. و آدمهای بافرهنگ همه عین هم هستند و از یک مکتب پیروی می کنند و شاعران بزرگ همگی در یکجا به نام سرزمین طلا(The realm of gold) منزل دارند.

 تعصب و در کنارش تقدسی که همراه با منطق نباشه معمولا همیشه باعث جمود و رکود میشه. به یاد ندارم قرآنی خونده باشم که معنی فارسی اونرو بفهمم و به نظرم این نتیجه تقدس بی منطقی است که مترجم رو از نوشتن یک معنی روان، ساده و قابل فهم ناتوان میکنه و نتیجه اش میشود انجام کاری که هیچ فایده ای ندارد.

 دکتر حسین الهی قمشه ای در یکی از سخنرانی های خود به مقایسه سعدی و شکسپیر میپردازه و دلایلی رو بیان میکنه که از نظر اون حرف هر دو اینها یکی است که با شکل های مختلف بیان شده. چند موضوع مشترک بین این دو انتخاب میکنه و مثالهایی از نوشته های هر دو می یاره که به این موضوع مشترک نگاه واحدی داشتند.

یکی از این موضوعات مشترک که بهش اشاره میکنه، توجه دادن به این هست که این عالم به سرعت برق در گذر است. از هر دو نویسنده و شاعر شعری را می آورد که نگاه یکسانی به این موضوع دارند.

شکسپیر در شعر هفت دوره عمر آدمی در نمایشنامه هرطورشما دوست دارید از زبان یکی از شخصیت های نمایشنامه اینطور میگه:

All the world’s a stage,

And all the men and women merely players;

They have their exits and their entrances,

And one man in his time plays many parts,

His acts being seven ages.

تمام عالم یک تماشاخانه است. و همه بازیگرند

از یک صحنه وارد و از در دیگری خارج می شوند

و هرکس در زمان خودش نقش آفرینی های زیادی می کند

بازی هایش در هفت دوره عمر آدمی ادامه می یابد

 At first the infant,

Mewling and puking in the nurse’s arms;

اول یک بچه است که در آغوش دایه روزها رو سپری میکنه

And then the whining schoolboy, with his satchel

And shining morning face, creeping like snail

Unwillingly to school. 

و بعد پسر بچه ای مدرسه ای است، با یک چهره درخشان مثل آفتاب بامدادی، کیفش را پشتش گذاشته و با بی میلی و آرام آرام داره به مدرسه میره.

And then the lover,

Sighing like furnace, with a woeful ballad

Made to his mistress’ eyebrow. 

و بعد عاشقی ناله کنان است  که قصیده ای اندوهگین در مدح ابروی دلبر و معشوقه اش می سازد

Then a soldier,

Full of strange oaths, and bearded like the pard,

Jealous in honor, sudden and quick in quarrel,

Seeking the bubble reputation

Even in the cannon’s mouth. 

و بعد سربازی است که ناسزاهای عجیب بر زبان می یاره

شهرت و افتخار را که چیزی جز حباب روی اب نیست در دهانه لوله توپ جستجو می کند

And then the justice,

In fair round belly with good capon lined,

With eyes severe and beard of formal cut,

Full of wise saws and modern instances;

And so he plays his part. 

و سپس عدالت، با شکمی برآمده، چشمانی جدی و نگاهی عقلانی و پر از تجربه های متفاوت 

The sixth age shifts

Into the lean and slippered pantaloon,

With spectacles on nose and pouch on side;

His youthful hose, well saved, a world too wide

For his shrunk shank; and his big manly voice,

ششمین دوره به لمیدن در شلوارش می رسد با عینکی که روی دماغش و کیف پولی که در بغلش است. لباسهایش گشادتر از آن است که به تنش بخورد

Turning again toward childish treble, pipes

And whistles in his sound. Last scene of all,

That ends this strange eventful history,

Is second childishness and mere oblivion,

Sans teeth, sans eyes, sans taste, sans everything.

و بالاخره دوباره به دوران کودکی برمیگردد. سه برابر کودکانه تر.

و آخرین صحنه که به این سرگذشت عجیب انسان با برگشت دوباره به کودکی و فراموشی محض پایان می دهد.

بدون دندان، بدون چشم، بدون طعم، بدون همه چیز

 

و سعدی در قصیده ای در مواعظ اینطور همین مسئله را بیان می کنه:

ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر     وقت دیگر طفل بودی شیرخوار

مدتی بالا گرفتی تا بلوغ      سرو بالایی شدی سیمین عذار

همچنین تا مرد نام‌آور شدی      فارس میدان و صید و کارزار

آنچه دیدی بر قرار خود نماند      وینچه بینی هم نماند بر قرار

دیر و زود این شکل و شخص نازنین      خاک خواهد بودن و خاکش غبار

نام نیکو گر بماند ز آدمی      به کزو ماند سرای زرنگار

 

منبع:

قصیده شماره 28 از مواعظ سعدی: در مدح امیر انکیانو

شعری از ویلیام شکسپیر: هفت دورۀ عمر آدمی/ برگردان فارسی: گیل آوایی

 What is the explanation of Shakespeare's poem :Seven Ages Of Man

 

 


دیدگاه‌ها   

# شجاعی 1394-04-10 18:13
به نقل از f.m:
چراخداتوقرآن خيلي جاها ب مردايي ك پاكدامني پيشه كنن وعده حوري داده اماب خانما من فقط توي دوجابيشترنديدم....يني تفاوتي بين ماوجودداره؟؟؟


چیزی که به ذهن من میرسه اینه که در مورد اینجور سوالها بستگی داره که شما چطور به قرآن نگاه می کنید. قرآن خودش میگه که برای هدایت همه آدمها نیست. حتی بعضی ها رو گمراه هم میکنه. آدمهایی که ایمان دارند که قرآن از جانب خداست رو فقط هدایت میکنه. وقتی شما ایمان داری که از جانب خداست اونوقت فقط دنبال این هستی که آیا بر اساس ذهنیتی که از بهشت داری آیا بین مردها و زنها فرق گذاشته یا نه. دنبال دلیلی هستی که بگی فرقی وجود نداره. در صورتیکه برعکسش اینه که دنبال دلیلی میگردی که بگی فرقی وجود داره. و عجیب اینه که هر دوی این گروه موفق میشن.
بنابراین اگر قرآن رو قبول دارین در یکی از آیاتش گفته بهشتیان هرچی بخواین رو در اختیارشون قرار میدیم.
با همین یک جمله همه چیز رو تموم کرده.
پاسخ دادن
# f.m 1394-04-10 12:23
سلام
چون ميبينم ديدگاه هاتون شبيه منه امايه سوالي واسم ايجادشدكه ميخوام ازشماهم بپرسم ؛چراخداتوقرآن خيلي جاها ب مردايي ك پاكدامني پيشه كنن وعده حوري داده اماب خانما من فقط توي دوجابيشترنديدم....يني تفاوتي بين ماوجودداره؟؟؟
پاسخ دادن

نوشتن دیدگاه